در عرصه بينالملل قانون نانوشتهاي وجود دارد كه برحسب آن در منازعات بينالمللي ميان دو كشور يا دو قدرت، حتيالامكان بايد بيطرف ماند. اين قانون نانوشته از سر فرصتطلبي يا به زير پا گذاردن حق و ظالم و مظلوم را با يك چشم ديدن، وضع نشده بلكه اتفاقا نتيجه يك تجربه منطقي در خصوص منازعات و تنشهاي بينالمللي و ميان دو يا چند كشور است. اولا تشخيص حق و باطل و اينكه كدام ظالم است و كدام مظلوم، همواره امري ساده و روشن نيست، كه كشوري، در منازعهاي كه با كشور همسايهاش يا كشوري دوردستتر دارد و خود را محق ميداند و طرف ديگر را خودخواه، بيتوجه به واقعيات تاريخي، كملطف به اصول، ضوابط و عهد و ميثاقهاي بينالمللي، بياحترام به مباني حسن همجواري و قس عليهذا. در عين حال خود را ، عاري از خبط و خطا، محق دانسته و رويكردش را دوستانه، صبورانه و در چارچوب اصول و ضوابط بينالمللي. در تمامي منازعات ميان كشورها، تاكنون ديده نشده كه كشوري يا ملتي بگويد كه ما با علم به اينكه ميدانستيم حق با طرف مقابل يا همسايهمان است، آن خاك، آن ارتفاعات، آن رودخانه، آن جزاير يا منطقه به همسايهمان تعلق دارد، همواره هم تعلق داشته اما ما چون ملتي زورگو هستيم، چون ارتشي قوي داريم و چون طرفمان برعكس توانايي رويارويي با ما را ندارد، لذا ما زور گفته، پا روي حق ميگذاريم و آنگونه كه به نفعمان است عمل ميكنيم. همسايهمان، كشورهاي ديگر، سازمان ملل، اتحاديه اروپا و شوراي امنيت هم هرچه دوست دارند انجام دهند و ما همچنان بر مركب خود سوار خواهيم بود. نه اشكال اساسي آن است كه همه فكر ميكنند حق با آنها است. حكايت مناقشه ميان گرجستان و روسيه هم از اين قرار است. در زمان استالين بسياري جابهجاييهاي سياسي و امنيتي صورت گرفت. جابهجاييهايي كه به زور و خشونت صورت ميگرفت و به شدت با مخالفت مردم ذينفع مواجه بود اما استالين بنا بر دلايل سياسي - امنيتي آنها را اعمال ميكرد. اقليتي از يك نژاد يا مليت را در ميان اكثريت بزرگي از نژاد ديگر و مليت ديگر قرار ميداد. آن اقليت كه خود را در محاصره آن اكثريت ميديد براي بقاي خودش متوسل به دولت مركزي ميشد. دولت مركزي هم به اين نياز لبيك گفته مصادر و مشاغل امنيتي، سياسي، نظامي و اقتصادي را ناعادلانه به آن اقليت ميسپرد و در برابر آن امتيازات از آن اقليت براي مهار و عنداللزوم سركوب آن اكثريت استفاده ميكرد. در آبخازيا، قرهباغ، اوستيا، چچن، تاجيكستان، قزاقستان و بسياري از جمهوريهاي ديگر استالين از اين شيوه غيرانساني براي كنترل و نگهداري ملتها و قوميتهاي اتحاد شوروي سابق سوءاستفاده كرد. ريشه درگيري در قرهباغ، جنگ داخلي تاجيكستان، قيام مسلمانان چچن، ناآراميها در قزاقستان و تنش در قرقيزستان، رقابتهاي قومي در اوكراين، بلاروس و بالاخره اين آخري، بحران گرجستان بروز آتشهاي زير خاكستري هستند كه جملگي در زمان استالين شعلهور شده بودند. مسكو در دوران شوروي سابق از دو اقليت آبخازي و اوستيايي عليه اكثريت گرجي بهرهبرداري ميكرد. به علاوه براي آنان درجهاي از خودمختاري و استقلال را فراهم كرده بود. با فروپاشي اتحاد شوروي سابق آن وضعيت نميتوانست براي هميشه دوام پيدا كند و از فرداي فروپاشي تنشها ميان آبخازيا و اوستيا از يكسو و حكومت گرجستان از سويي ديگر شروع شد. هيچكس نميگويد آنچه كه ساكاشويلي رهبر گرجي متمايل به غرب انجام داد، يعني گسيل نيروي نظامي به دو منطقه آبخازيا و اوستيا و تلاش در سركوب نظامي ناسيوناليستها يا استقلالطلبان دو منطقه انجام داد درست بود. او بدون ترديد به واسطه حمايتي كه غربيها و بالاخص آمريكاييها از وي ميكردند نيروي نظامي گرجستان را براي سركوب اوستياييها و آبخازياييها گسيل داشت؛ حمايتي كه برخلاف انتظار اوليه ساكاشويلي چندان صورت نگرفت. اما از حركت گرجستان هولناكتر واكنش عظيم نظامي روسيه و بعد هم به رسميت شناختن اوستيا و آبخازيا بود. قدر مسلم آن است كه حل بحران آبخازيا و اوستيا همانند بسياري از بحرانهاي بينالمللي و ميان كشورها و ملتها نياز به زمان و مذاكرات طولاني دارد و اينگونه نيست كه طرفي كه قدرت نظامياش بيشتر باشد، آن را به كار گرفته و مساله را به نفع خود حل و فصل نمايد. اين گونه حل كردن، همانند راهحلهاي استالين است كه بالاخره روزي از زير خاكستر فوران خواهد كرد. آنچه كه به بحث ما بيشتر مربوط ميشود موضعگيري عجولانه و بيحساب و كتاب ايران به نفع روسيه است. اينكه گرجستان هم در اين قصه مقصر است قطعي است كه شماري از رهبران اروپايي هم به آن اذعان دارند اما هيچ كدام آنان به اعتبار اينكه ساكاشويلي هم قصور داشته و نميبايد عجولانه و به اتكاي حمايت اعضاي ناتو متوسل به نيروي نظامي ميشد، روسيه و عملكردش را ناديده نگرفتهاند. و اين رويكردي است كه دولت ايران اتخاذ نكرده است. انسان حيران ميماند كه انگيزهاين موضعگيري خلاف عرف بينالملل، خلاف مصالح و منافع بلندمدت كشور و صرفا دنبالهروي از روسيه براي ايران چه بوده است. آيا بغض و كينه و سعي در ضديت با اتحاديه اروپا و آمريكا در ميان مسوولان ما آنقدر زياد است كه مبناي تصميمگيريهاي بينالمللي ما را تشكيل ميدهد؟ آيا هر اقدام و حركتي در عرصه بينالملل به صرف آنكه آمريكاييها و اروپاييها يا ناتو با آن مخالفند، صرفنظر از حق و ناحق بودن، حجت كافي خواهد بود براي ما كه با آن همراهي كنيم؟ يا اينكه جداي از حق و باطل، سبزي پاككردن ما براي روسها به واسطه آن است كه آنان نيز متقابلا پسفردا كه 551 پرونده ما را به شوراي امنيت ميبرد، با آن مخالفت نمايند يا نگذارند تحريمهاي شديد و غليظي عليه ما به تصويب برسد. به نظر ميرسد كه اتفاقا انگيزه ما براي گفتن مجيز روسها و تاييد زورگويي آنان صرفا به واسطه كسب حمايت آنان در روياروييمان با غرب در جريان مسأله هستهايمان ميباشد. حمايت ما از روسها در گرجستان با هر هدف و انگيزهاي كه صورت گرفته باشد چند پرسش ساده را مطرح مينمايد. نخست آنكه تكليف اين همه شعار پيرامون استقلال در عرصه سياست خارجي و برخورد از موضع عزت و كرامت با قدرتهاي بزرگ و غيره چه ميشود؟ ثانيا آيا بحران هستهاي سبب شده تا ما در عرصهبينالمللي به تدريج به روسيه و چين وابسته شويم؟ ثالثا در گذشته و عليرغم ارسال دستهگلهاي فراوان براي روسها، آيا آنها سر بزنگاه ما را رها نكرده و در شوراي امنيت و جاهاي ديگر به ثمن بخس نفروختهاند؟ / منبع : سایت دکتر زیباکلام
كليه حقوق محفوظ است، استفاده از مطالب با ذكر منبع بلامانع است